غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
261
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
جواب داد كه مدتى ملازم اسحق بن ابراهيم موصلى بودم و اين هنر را از وى ياد گرفتم و چون آن روز بشب رسيد و قصد كردم كه بمنزلى ديگر روم صرهء دينار پيش حجام نهادم و گفتم كه اين وجه را در مصالح خويش صرف كن گفت عجب حالتى است من ميخواهم كه آنچه دارم نثار تو نمايم و تو داعيه دارى كه مرا بانعام خود ممنون سازى كلا و حاشا هرگز اين امر تمشيت نپذيرد و هرچند مبالغه كردم فلسى از من قبول ننمود و مرا از آن منزل بموضعى ديگر برده پنهان ساخت تا آنزمان كه ايزد تعالى فرج داد و هم درين سال يعنى سنهء سبع و مأتين و اقدى ابو عبد اللّه محمد بن واقد الاسلمى المدنى كه از مشاهير علماء كبار و اعاظم اصحاب اخبار است وفات يافت و او مدتى قاضى بغداد بود و هفتاد و هشت سال عمر يافته در ايام حيات در هرباب تصنيفات نمود كتاب الرده در ذكر ارتداد قبائل عرب از آن جمله است از غرايب حكايات كه بعضى از ارباب روايات آوردهاند آنكه از واقدى منقولست كه گفت من دو دوست داشتم و يكى از آن دو صديق هاشمى بود و قاعدهء اتحاد در ميان ما بمثابهء مؤكد بود كه هرسه خود را كنفس واحده تصور ميكرديم و در وقتى كه افلاس من درجهء كمال داشت روزى قريب بعيد مادر اولاد با من گفت كه مادر شدت و عسرت صابر و شاكريم ليكن دل من تحمل بينوائى فرزندان ندارد چه ابناء جنس ايشان در اين عيد اثواب رنگين خواهند پوشيد و اين مستمندان با اثواب كهنه خواهند بود اگر ميتوانى تدبيرى كن تا محقرى بدست آيد و در بهاء كسوت جگرگوشگان مصروف گردد واقدى گويد كه چون اين سخن شنيدم رقعهء بدوست هاشمى نوشتم كه بدانچه قدرت داشته باشى ما را مدد فرماى كه احتياج بسيار داريم و او كيسهء سربمهر روان كرده پيغام داد كه درين صره هزار درم است و هنوز سر آن را نگشاده بودم كه شخصى از دوست ديگر من نوشتهء آورد به همان مضمون كه من بصديق هاشمى فرستاده بودم و من كيسهء زر را به تمام نزد او فرستادم و از شرمندگى والدهء فرزندان آن شب در مسجد بوده به خانه نرفتم و روز ديگر كه به آن ضعيفه ملاقات نمودم بسبب ايثارى كه ورزيده بودم مرا برنجانيد و سخنى درشت بگفت و همان زمان دوست هاشمى كيسه را بهيأت سابق نزد من آورده گفت بگوى وجهى را كه به تو فرستاده بودم چه كردى و من صورت واقعه را به زبان راستى در ميان آورده دوست هاشمى گفت كه چون نوشته تو به من رسيد با آنكه غير اين هزار درم هيچ نداشتم مروت چنان اقتضا كرد كه آن وجه را به تمام نزد تو فرستادم و چون مرا نيز اخراجات ضروريه واقع بود چاره منحصر در آن دانستم كه نزد فلان دوست كه دوست من و تست رقعهء نوشته التماس كردم كه بدانچه توانى مرا دستگيرى نماى و او همين كيسه را به مهر من ارسالداشت لاجرم در تعجب افتاده قدم در راه نهادم تا حقيقت حال را از تو استفسار نمايم واقدى گويد كه بعد از آن گفت و شنيد آن دوست را بحضور طلبيده باتفاق ايشان از آنجا صد درم جدا كردم و نزد والدهء اولاد خود فرستادم تا انفاق نمايد و نهصد درم باقى را سه حصه كرده هريك سيصد درم برداشتيم و اين حديث اشتهار يافته بسمع مامون رسيد